

|
|
|
|
|
عجب صبری خدا دارد اگر من جایِ بودم همان يک لحظهء اول که اول ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان جهان را باهمه زيبائی و زشتی ويران می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جایِ او بودم که در همسايه صدها گرسنه چند بزمی عيشِ گرم و نوش می ديدم نخستين نعرهء مستانه را خاموش آن دم بر لبِ پيمانه می گردم که می ديدم يکی عريان و لرزان[و] ديگری پوشيده از صد جامهء رنگين زمين و آسمان را مستانه واژگون می کردم عجب صبری خدا دارد/اگر من جایِ او بودم برای خاطرِ يکی مجنونِصحراگرد و بی سامان هزاران ليلی و نازآفرين را موه به کوه آواره و ويران می کردم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجودِ بی وفا معشوق را ويرانه می کردم عجب صبری خدا دارد/ چرا من جایِ او باشم؟ همين بهتر که او جایِ خود بنشسته و تابِ تماشای زشت کاری هایِ اين مخلوق را دارد وگرنه من به جایِ او چو بودم يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.
|